|
|
|
نوشته های من... |
|
خداحافظ
+
نوشته شده در سه شنبه 26 تیر1386ساعت 2:33 بعد از ظهر توسط teenager
|
امروز رفتم خیابون ادما رو نگاه میکنم ... توی این ساختمون ( که از ۳ - ۴ سال پیش همینجور داره ساخته میشه و فکرم نکنم هیچ وقت تموم بشه ! ) چند تا عمله بنا دارن کار میکنن ... دو تاشونم دارن استراحت میکنن و از پنجره بیرونو نگا میکنن نمیدونم به چی فکر میکنن ... اون سگ سفید پشمالوی خیلی بامزه انگار صاحبشو گم کرده ...قد کوچه رو هی میره و میاد در هر خونه ای هم که باز میشه میخواد بره تو منتها صابخونه نمیزاره ... مادره و دخترش از دو تا پسری که جلو نشستن خدافظی میکننو پیاده میشن .. دو تا پسرم از پشت دختر رو که داره میره با لبخند نگا میکنن و در گوش هم یه چیزایی میگن و میرن ... اون دو تا پسر پشت چراغ قرمز که دارن میگن : فال میخری ؟ تا میام بگم اره چراغ سبز میشه و ... هوا چقدر گرمه ... میرم تو مغازه ... : خانوم این گوشی هایی که میگین شاید پس فردا برسن شما یه تماس بگیرین ... میام بیرون ...به مغازه کناری نگا میکنم که همیشه میخوام برم توشو نمیشه الانم وقت نیس.. سوار میشیم ...اب انبه خنـــــک میخوریم ... دارم به دوستم فکر میکنم که داره عروس میشه...من که باورم نمیشه خودشم احتمالا باورش نمیشه ... همیشه با هم اب انبه میخوردیم جاش خالیه .. ا ...راستی مامان من میخوام برم سینما " روز سوم " میگن فیلم قشنگیه ... یادم میا باید اتاقمو مرتب کنم...نمیدونم چرا هیچ وقت مرتب نمیشه (!) میرسیم خونه ... خدایا شکرت
+
نوشته شده در شنبه 23 تیر1386ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط teenager
|
نه .. دیدین اشتباه گفتین من اولی از سمت راست نیستم... دومیم در یک روز ( یا شاید دو سه روز ) یه اتفاق می تونه کلا خیلی چیزا رو تغییر بده البته برا من اتفاقی نیفتاده ولی بی تاثیر هم نبود شمام کنکوری هستین؟ موفق باشین . از خودم پاک ناامید ... ( حرف همیشگی ... ) حرفایی رو که میخواستم بزنم یادم رفت ... خداحافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه 7 تیر1386ساعت 8:8 بعد از ظهر توسط teenager
|
فکر میکنین من شبیه کدوم یکی از این بالاییهام؟...همینا دیگه ... همین ادمای بالا
که بیخیال دارن ساز میزنن ... من مثل کدومم؟! به برنده ی این سوال یک عدد...
هیچ جایزه ای اهدا نمیشود ...!...
چند روز پیش به دلیل مورچه زدگی <؟؟؟> ( تراکم مورچه یا جمع شدن عده ای مورچه
در ناحیه ای از منزل مادربزرگ ) طی عملیاتی با دستهای خویش چند تن مورچه مظلوم
را از دار فانی به دار باقی فرستادم...هنوزم عذاب و جدان دارم...حالا از اینا که بگذریم...
اگه یه وقت خدایی نکرده بد شانسی بیارمو به من مظنون بشن و منو ببرن اداره ی پلیس
و ازم بازجویی کنن ... من دیگه نمیتونم بگم " اقای پلیس من تا حالا ازارم به یه مورچه
هم نرسیده " ! اون وقت من بی گناهو میگیرنو ...... اخه تینی فکر این موقع رو نکردی؟!؟!
مورچه های عزیز حلالم کنین
این چند وقت خیلی سرمون شلوغ بود...
تا حالا این همه درخت گیلاس ندیده بودم.. چه روستای قشنگی بود ...
امروز با کمک خواهر یه پای درست کردیم ! فکر کنم خوشمزه شده باشه...
فهمیدم خیلی بی سوادم ...
چند شب پیش کانال 4 برنامشو دیدین؟ یه برنامه روانشناسی بود ...کامل ندیدم...ولی
جالب بود .
ای بابا .... چه گیری دادین شماها ... وبلاگ کمتر زندگی بهتر ! من اینجا رو دیگه میخوام
تعطیل کنم... نه...اصرار نکن....ما هممون رفتنییم !!!
فعلا خدافظ
+
نوشته شده در پنجشنبه 24 خرداد1386ساعت 10:15 بعد از ظهر توسط teenager
|
سلام جاتون خالی پریروز یه اب بازی کردیممممم....کلی خیس شدیم به عبارتی اباشون خیس بود !!! ( من خودم فهمیدم بعضی از ادما ... نه ... همه ی ادما در طول زمان چه قدر عوض میشن ... رفتارشون دوس داشتناشون حرف زدنشون....بعضی وقتا 180 درجه تغییر میکنه...کاش در جهت بهتر شدن باشه این تغییر ... یه چند وقتیه شبا ورزش نمی کنم ... اصن یه چند وقتیه هیچ تحرکی ندارم ... تنبل تینی تنبل ...هی تینی با تو ام میگم بلند شو دیگه یه کاری کن ... نا سلامتی هنوز جوونی چه معنی میده همینجور نشستی بابا یه کاری بکن دیگه برو کلاس ورزش اصن ... بلند شو ببینم _: ... ... ... ... ( حذف شد یه سری مکالمات شخصی بود ) ---- چند وقت پیشا خواهرم میگفت یه سری اتفاقا هست که باعث میشه یه صفحه از زندگی ادم ورق بخوره ... راس میگفت ... حالا نمیشه ورق نخوره؟ من همین کاغذ خط خطی پر از غلط املایی و خط خرچنگ قورباغه ش رو دوس دارم ... نمیشه؟...اره به هر حال یه روز چه بخوام چه نخوام ورق میخوره ... حالا نمیشه که.....ای بابا خیله خب اصن بده خودم ورقش بزنم ... کسی چه میدونه شاید ورق بعدی بهتر باشه برای خود طرف ------------------- می ترسم ... شایدم نگرانم ... نمیدونم --------------------
یه نفر از پیشمون رفت ... از بچه گی باهامون بود ... هم مادر دوم من بود هم دوست خوبم دلم برات تنگ شده ... --- فهمیدم از درخت چنار و بید مجنون خیلی خوشم میاد... از اینکه بیخودی و بی منطق هم عصبانی و بد اخلاق باشم هم بدم میاد....( چه ربطی داشت ؟)
امتحانای خواهر کلاس سومی من دیروز تموم شد ... حس تعطیل شدن مدرسه و خوشحالی برای سه ماه تعطیلی و خوشگذرونیو یادم اورد ... یادش به خیر یه چیز دیگه... فکر کنم این وبلاگ تا یه هفته یا یک ماه دیگه تعطیل میشه...اره...
فعلا خداحافظ
+
نوشته شده در جمعه 4 خرداد1386ساعت 4:36 بعد از ظهر توسط teenager
|
یهو همه ی چراغای خونه نه ... چراغای کوچه خاموش شد ...
مهمون داشتیم ...همه تو حیاط نشسته بودیم ... چند تا شمع و چراغ قوه و یه چراغ گازی هم روشن بود . به اسمون نگاه می کنم چقدر ستاره ! یکی از مزیتهای نبودن برق ( قطع شدن برقا...رفتن برقا؟!؟!) دیدن ستاره هاست . یه دفعه امتحان کن ... ( بهم نمیاد اینجوری بنویسم؟) -------------- سلام کردم؟.... نه یادم رفت سلام ! چرا اگه من ۱۰ جفت جوراب هم بخرم هیچ وقت جوراب ندارم ؟! من فقط اینجوریم یا همه همین طورین؟ اصلا چرا تازگیا هر جا میخوام برم باید جمله ی معروف " من چی بپوشم ؟ " رو چند بار بگم؟ خب یه چیزی بپوش دیگه اصلا مگه مهمه؟....یا بهتره بگم چرا اینقدر مهم شده؟ همینا ... فکر نکنین حالم بده ها نه حالم خیلیم خوبه کاری ندارین ؟ خدافظ پ.ن کاش دوباره برم مکه ...
+
نوشته شده در دوشنبه 17 اردیبهشت1386ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط teenager
|
امروز رفتم گردش ! خیلیم خوش گذشت ... ! ... بعد از چنــــــــــــد وقت بدمینتون بازی کردیم شما که در جریان بدمینتون بازی کردن من هستین ؟! حالا تصور کنین بعد از چند ماه که نرفتم کلاس چقدر قشنگ بازی میکنم من !!! بعد از ناهار رفتیم قایق سواری توی یه حوض که اون وسط بود ! پارو زدن من دیدنی بود یه چند بار دور خودم دور میزدم ... یا دقیقا برعکس جهتی میرفتم که میخواستم برم ...! خلاصه بچه ها صلاح رو در این که پارو رو از دستم بگیرن !!! صورتمم قشنگ زیر افتاب سوخت ... و الان قیافه ی من دیدنیه ! ـ هــــــــی به خودت بخند ) ! منظره ی اونجا خیلی قشنگ بود اخرشم بدون فکر کردن به اون همه بچه قورباغه ی توی اب بدون فکر کردن به ماهی هایی که بعضیا میگفتن توی اب هست بدون فکر کردن به لجنای کف اب و بدون فکر کردن به کثیفی اب ...
( یعنی چه اتفاقی افتاد؟!؟!؟!؟) با لباس پریدیم تو اب !!! !!! !!! نمیدونم دارین با خودتون چی فکر میکنین ... ولی عالی بود ... شمام یه دفعه از اینکارا بکنین بد نیستا !
روز خوبی بود ...
پ.ن همچنان وقتی میخوام برم توی وبلاگم ..می مشترک گرامی دسترسی به این سایت ...
مگه چی گفتم اینجا ؟!
+
نوشته شده در دوشنبه 3 اردیبهشت1386ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط teenager
|
چرا خیلی از وبلاگا فیلتر شدن؟ ما منم باز نمیشه....خنده داره !
+
نوشته شده در یکشنبه 26 فروردین1386ساعت 2:19 قبل از ظهر توسط teenager
سلام ! برگشتم ! جای همه خیلی خیلی خالی بود ! از سفر بگم؟ خودتون که میدونین بنده هیچی بلد نیستم مث ادم سفرنامه بنویسم ! روزای اول که حرم خیلی شلوغ بود ... این اخریا خلوت شده بود ... ۲ دفعه هم دستم رسید به زری (!!!) و زری رو بوسیدم.... این موقع یه اشکال که داره اینه که ادم توی اون شلوغی نمیتونه حالت معنوی و اینا داشته باشه...چرا؟ اخه تا بخوای برسی به زری یه جورایی له میشی از ۴ طرف دارن هلت میدن ارنج یه نفر ( به طور غیر عمد و کاملا تصادفی !!!) میخوره تو صورتت یکی پاتو له میکنه یکی داد میزنه هل ندین یکی داره جیغ میزنه و و و .... منتها وقتی برسی به زری یه حال دیگه اییه . شبا هم که اول همه میشستیم ترش و شیرین نگا می کردیم و بعدشم با بچه ها مسابقات " دارت" داشتیم !! خواهرم یه دارت خریده بود خلاصه شبا برنامه داشتیم ! هوا هم که یا بارونی بود یا برفی ! همین دو روز اخر افتابی بود می رفتیم خیا بون و شب خریدامونو به هم نشون میدادیم... خلاصه خیلی خوش گذشت ... به این سفر احتیاج داشتم
جای یه نفر خیلی خالی بود .
شما چی کار کردین؟..خوش گذشت؟
+
نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط teenager
|
سلام...!!! خیلی دلتون برام تنگ شده بود؟!؟
وااااای....چقدر شلوغه همه جا ... این چند روز کارای مفیدی انجام دادم ! مثلا پیتزا درست کردم (فک کن من؟ پیتزا؟ انچه شما خواسته اید!!!) بعدشم فروختمشون !!! بعدشم اکانتم هم تموم شده بود ... خلاصه نمیشد اپ کنم دفعه ی قبل که نوشته بودم " میخوام برم مسافرت " فقط یه ارزو بود ....اون موقع اصلا قرار نبود برم سفر.....ولی توی همین یکی دو روز یهو مسافر مشهد شدیم!!!!!!!! ۲ فروردین میریم... می گن خیـــــــــــــــــلی شلوغه اونجا....خلاصه اگه برنگشتم بدونین یا گم شدم یا زیر دستو پا له شدم !!! پس فردا عیده عیدتون مبـــــــــــارکــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ !!! انشا ... هم سال خوبی برا شما و هم برای من باشه ! رفتم ایرانسل گرفتم ( ۲ ماه پیش ) اون موقع گفتن ۲ هفته دیگه وصل میشه چند وقت بعد گفتن اواخر اسفند حتما میاد ـ: اردیبهشت حتما وصل میشه ـ: خرداد به بعد میاد ـ:شهریور ایشالا وصل میشه..... میبینی؟!؟۱ خیلی نامردیه که اینقد وعده و وعید میدن بعد هم اخرش توی شهر ما وصل نمیشه من که میدنم حالا داریم میریم مشهد اونجا استفاده میکنم ازش !!! رو راست نبودن و خجالت کشیدن بیخودی چیزایی هستن که خیلی دارن اذیتم میکنن باعث میشه اخرشم حرف دلتو نزنی و به قول مامان فقط مـن و مین کنی و مثل ادمای مثلا مظلوم به نظر بیای..........راس میگن دیگه --------------------------------------------------- پس برای چند روزی ازتون خداحافظی میکنم...(نمیدونم چقدر طول بکشه) براتون دعا کنم ؟! باش ! خداحافظ پ.ن الان ساعت ۱۲:۳۰ شبه....اخرین شب سال ۱۳۸۵..... خداحافظ سال ۸۵ ... غصه نخور همه ی ما یه روز تموم میشیم....مگه غیر از اینه؟ سال ۸۶ داری میای؟
+
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط teenager
|
|